اولین باری که ساریناسرماخورد
سلام دختر نازم امروز جمعه 91.10.22است و تو امروز 43روزه هستی امروزصبح عمه طاهره و پسرش رضا اومدن خونمون ولی تو خوابیده بعدکمی نشستن اومدن سراغ تو تا تورو بیدارت کنن بعدکه بیدارشدی با اجازت آقارضا عطسه کرد توی صورتت.عصر که شد دیدم وقتی نفس میکشی صدات خرخرمیکنه و شب از ساعت 11شب تا ساعت 2نصف شب یک ریز گریه میکردی و نه تو و نه من تا صبح بیدار بودیم تا فردا صبح که دیدم تب کردی و گلوت و بینیت چرک کرده ساعت 12 ظهر رفتیم کلینیکها ولی چون وفات امام رضا(ع)بود تعطیل بودن و آمدیم خانه تا عصر که دیدیم روی آبریزش بینی افتادی و دوباره بردیم کلینیک فدک و دکتر معاینه کردت و گفت نیم درجه تب داری و اگه شب تنفست تندتر شد باد ببریم بیمارستان بستریت کنیم و برات دارو داد ولی شکر خدا حالت باگذشت 3روز بهتر شده عزیز دل مامان.راستی ازبس خوشمزه شدی
توی خونه با باباهادی سرت دعواست من میگم سارینا مال من و به تو نمیدمش و برو برای خودت یه جوجه دیگه بیار و باباهادی همین حرف به من میزنه


اولین باری که ساریناسرماخورد
